در این داستان (بازگشت) محمود همچنان آرام‌ناگرفته از روایت همسایه‌ها و داستان یک شهر، راوی خود را دنبال می‌کند که این‌بار سوم شخص است. ما در این داستان، شاسب را می‌بینیم که از تبعید آمده، با همه غریبه است. آیا او همان راوی داستان یک شهر است که از بندرلنگه برگشته؟ شاسب می‌بیند هم‌رزمان قدیم دنبال پول و ثروت هستند. بانک‌های خارجی تمام شهر را پر کرده‌اند. مردم آزادی را نمی‌شناسند، پس کودتا چیزی از آنها نگرفته که ناراحت باشند! (ص۱۳۳ کتاب) هرچند نسل نوجوان، رضا، خواهرزاده‌ی شاسب می‌خواهد «بداند». این اشارت نویسنده است به تشنه بودن نسلی که همواره از پس نسل‌های قبلی می‌آید و می‌خواهد بداند. «وقایع‌نگار»ی هم در این داستان بلند و در ذهن راوی پیدا می‌شود که او را وامی‌دارد تا حوادثی را که بر سرش رفته تعریف کند. شاید این وقایع‌نگار، وجدان زنده و حاضر زمانه است.

شاسب جوانانی را می‌بیند که اگر روزی تند از کنار مردم می‌گذشتند برای این بود که اعلامیه‌ای را در دامن‌ات بیاندازند اما امروز تند از کنارت می‌گذرند تا به دختری تنه بزنند که دامن کوتاه پوشیده و دامنش از بغل چاک دارد و این رسیدن از آرمان‌خواهی به مرز هرزه‌گی، شاید تمایل حکومت است.

محمود در رمان همسایه‌ها از بلوغ جسمانی خالد و اولین ارتباط جنسی او با «بلورخانم» شروع می‌کند. این بلوغ جسمانی با حضور خالد در اجتماع به رشد اجتماعی و سیاسی می‌رسد. با پیدا شدن «سیه‌چشم» خالد نگاه دیگری به جنس مخالف پیدا می‌کند و در نهایت وارد مبارزه می‌شود. در «داستان یک شهر» او سرنوشت و تاوانی را که شخصیت رمان همسایه‌ها برای مبارزه باید بپردازد به تصویر می‌کشد، فضای تبعید را هم لابه‌لای آن می‌بینیم، که از سرنوشت دیگر یاران خالد همسایه‌ها هم روایت می‌شود و آنچه بر سر مبارزان آمده. و در «بازگشت» محمود ما را با این سؤال روبه‌رو می‌کند که آیا اصلاً مبارزه برای مردمی‌ که درکی از آزادی ندارند، پس معنای کودتا را هم نمی‌فهمند و در واقع دولت کودتا چیزی از آنها نگرفته، آیا این مبارزه درست بوده؟ از اساس آیا شناختی که راوی نسبت به مردم داشته درست بوده؟ راوی در این داستان با تک تک مردمی‌ که شاید برای آنها مبارزه کرده روبه‌رو می‌شود. و در نهایت همه‌چیز با یک علامت سؤال تمام می‌شود. آیا می‌شود امیدی داشت؟ سرنوشت آرمان‌خواهی آیا این بود؟

منبع: بی بی سی