قسمتی از فصل اول کتاب خواندنی "جانستان کابلستان"؛ سفرنامه رضا امیرخانی به افغانستان در سال 88

...راست می گفت. هنوز نیامده کم آورده بودم و نفس م هم گرفته بود! حدود ساعت سه ی بعدازظهر به پلور رسیدیم و اتوموبیل هامان را در پارکینگ فدراسیون پارک کردیم و ناهار سبکی خوردیم و وانتی کرایه کردیم برای پای کوه. در راه، از کنار روستایی ییلاقی رد شدیم که می دانستم آیت الله حسن زاده آملی، تابستان ها را آنجا می گذراند. چندان تجربه نامطبوع از صعودهای گذشته داشتم، که اگر حکایت مور تیمور نبود، همانجا پایین پریده بودم و رفته بودم برای دست بوسی حضرت ش در آن روزگار نه چندان شیرین!